تبلیغات
ترانه ی ابدی زنبور ها....
و بشارت خواهم داد جهان را / که من/ خالق یک احساسم

باران

چهارشنبه 23 دی 1388 12:54 ب.ظ

نویسنده : اردشیر برزگر

پسر می دوید.معمور ها هم.هیچ کس نمی دانست چه شده.همه فقط نگاه می کردند.به دو نقطه ی سیاه به دنبال یک خط سبز.

به جاده رسیده بودند.پسر ایستاد.معمور ها داشتند می رسیدند.نگاهی کردوخندید.یکی از مهمورها گفت:

حرومزاده چه می خنده....

پسر پرید وسط جاده.شال سبزش در هوا رها شد.باد وزیدن گرفت و شال را پیچید دور گردن یکی از معمورها.

معمورها می دویدند.مردم هم.همه خوب می دانستند چه شده.به آخر جاده رسیده یودند.

بوی باران می آمد.

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 دی 1388 01:33 ب.ظ

صحرا

شنبه 2 خرداد 1388 09:24 ق.ظ

نویسنده : اردشیر برزگر

اینجا شب ها

خیس از شبنم سراب باران دستانت می شود

 صورت تشنه ام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دیروز(2)

شنبه 3 اسفند 1387 03:53 ب.ظ

نویسنده : اردشیر برزگر
ارسال شده در: شعر ،

باران می بارید و

تو می رفتی

باران می بارید و من آرام

قدم می زدم

روی تل خاکستر

روی دیروز هایم

جعبه ی خالی کبریت هنوز دستم بود

باران می بارید که دور می شدم

خیره بودی

تهی بودم

نمی دیدی مرا

نه!نباید می دیدی مرا

باید گم می شدم

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دیروز

پنجشنبه 1 اسفند 1387 08:21 ب.ظ

نویسنده : اردشیر برزگر

از دور نگاه می کردم...لبخند هایش را...اخم هایش را...حرف هایش را...لمسش می کردم...اما فقط در رویا...

از دور نگاه می کردم...گریه هایش را گریه می کردم...می بوسیدمش اما آرام نمی گرفت...داغ بود...نه...

داشت می سوخت...داشتیم می سوختیم...آتش بودیم...آتش بودم...کوه آتشی در جسم کوچکش...پنهان بودیم..درهم...غریب نه...آشنا...اما...چقدر دور از هم...

از دور نگاه می کردم... پنهان می شدم..فرار می کردم...شعله

می کشیدم...شعله که می کشید...خاکستر می شدم...گریه

می کرد...خیس می شدمو می خندید...و باز من زنده می شدم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

وجود

جمعه 25 بهمن 1387 06:19 ب.ظ

نویسنده : اردشیر برزگر
ارسال شده در: شعر ،

آسمان که ماهش را دارد

خورشید هم که  بی دریغ می تابد

چه جاییست برای من که شعر هایم

فقط از ابر ها می خوانند؟!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 بهمن 1387 06:40 ب.ظ

سایه

جمعه 18 بهمن 1387 07:35 ب.ظ

نویسنده : اردشیر برزگر
ارسال شده در: شعر ، برای او ،

من پنهان شده ام

در سایه ی تو رنگین کمان من

در تمام تنفرت

و سقوط

در قطره های باران




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پیروزی

شنبه 12 بهمن 1387 05:06 ب.ظ

نویسنده : اردشیر برزگر
ارسال شده در: فلسفه های کودکانه ،

سایه اش را که داشت موزون با حرکات لامپی که درست وسط یک اتاق مربع شکل که دیوارش را با کاغذ دیواری یی با زمینه ی سقید و راه راه های عمودی سیاه یا شاید هم با زمینه ی سیاه و با راه راه های عمودی سفید پوشانده بودند درطول اتاق قدم می زد از پنجره ای که به صورت گرفته ی آسمان خیره شده بود به درون همان چاله ی آبی انداخت که ماه داشت درونش گل بازی می کردودر حالی که نیمی از سایه بر روی دیوار داشت جان می داد شروع کرد به قهقه زدن تا جایی که روی زمین افتاد و باعث شد سایه دوباره جان بگیرد.

خنده اش خشکید.

نگاهش به لامپ که دیگر از حرکت ایستاده بود افتاد.لبخندی بر لبانش نشست.با ته گلدانی که روی میز کوچکی که نزدیکش بود لامپ را شکست و اما بعد...خب...چیزی نفهمید چون در شکم سایه بود.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

اُپِرا

دوشنبه 30 دی 1387 11:08 ب.ظ

نویسنده : اردشیر برزگر
ارسال شده در: شعر ،

آواز هر انسانی

لا اقل من

پیچیده دور انگشتانش

باور نمی کنی؟

دستانم را بگیر!

تا ببینی چه عاشقانه می خوانند

انگشتانم

در جواب انگشتانت




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ذات

دوشنبه 30 دی 1387 06:39 ب.ظ

نویسنده : اردشیر برزگر
ارسال شده در: شعر ،

پوست می اندازم

بی تفاوت از زخم ها

و تنم را

باز

به خاشاک می مالم

بی تفاوت به زخم ها




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سیاه چاله ها

شنبه 28 دی 1387 10:05 ق.ظ

نویسنده : اردشیر برزگر
ارسال شده در: شعر ،

آسمانو متعلّقاتش را

وا می دهم

و از امروز

فرو می روم

در گودال ها




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7